تبليغاتX
روزنوشت های من

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:13  توسط محبوبه | 

با لبخند
 نشانی خانه ی تو را می خواستم
 همسایه ها می گفتند سالها پیش
 به دریا رفت
 کسی دیگر از او
 خبر نداد
 به خانه ی تو
 نزدیک می شوم
 تو را صدا می کنم
 در خانه را می زنم
 باران می بارد
هنوز
 باران می بارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:13  توسط محبوبه | 
 

خدایا 

مرا به ابتذال و آرامش و خوشبختی مکشان

اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش

و دردهای عظیم را به جانم بریز

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط محبوبه | 
 
 

حرفهای ما هنوز نا تمام

 

تا نگاه می کنی

 

وقت رفتن است

 

...

 

باز هم همان حکایت همیشگی 

 

پیش از آن که با خبر شوی

 

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

...

 

آی

 

ناگهان

 

چقدر زود 

 

دیر می شود

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط محبوبه | 
 
 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط محبوبه | 

و آن هنگام که عطر گل های بهار نارنج

در آن کلام مقدس پیچید

من تو را از پشت چشم های بسته ام دیدم

خوبی های تو را و لطف تو را

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط محبوبه | 
 

در رؤياهايم مست بودم

مست خواب و مست با تو بودن

اما تو نبودي

من بودم و دريا و خوابي که تو را کم داشت

و گوش ماهيهايي که صورتشان را با موج شسته بودند

و لاک پشتي که در رؤياهايش مست بود، مستِ خواب

دريا بود و ماسه‌هاي آب خورده‌اي که دستهاي مرا مي‌بوسيد

تا برای عشق کهنه مان برجي بسازم

و قايق کوچکي که عزم تورا مي‌جست  اما تو نبودي

 آنجا همه چيز آبي بود

 اما نه آبي آسمان

که آبي‌اش دريايي بود

حتي رنگ پرواز مرغان دريايي هم آبي بود

آبي يک دست و يا شايد من هرآنچه را که بود آبي ميديدم

گفتم که :  مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن

 اما تو نبودي

... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط محبوبه | 
 
 

آن طرف دنیا

بیمارستان حیوانات می سازند

و این جا

آدمیان را زنده زنده در گور می افکنند

آن سوی دنیا

یک ایرانی برای تفریح به فضا می رود

و این جا

تنها گردش ما سفر آخرت است

آن ور دنیا

رقم دارایی بیل گیتس نجومی ست

و این جا

کار و بار گورکنان سکه است

...

تا اطلاع ثانوی مردن ممنوع

گورستان ها پر است

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط محبوبه | 

 

زندگی حکایت مرد یخ فروشی ست

که وقتی از او پرسیدند 

همه را فروختی ؟

پاسخ داد 

نخریدند, تمام شد

... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط محبوبه | 


مترسک سالهای سال بود که تو اون مزرعه زندگی میکرد. حساب سال و ماه و هفته از دستش در رفته بود . سالها بود که پابرجا و استوار تو دل اون مزرعه ایستاده بود و خم به ابرو نیاورده بود. درسته که بعضی وقتها تابش مستقیم نور آفتاب اونو کلافه میکرد ، درسته که خیلی روزا بارش برف و بارون و تگرگ اونو آزرده اش میکرد اما با این حال هنوز ایستاده بود . گذشت زمان تغییرات زیادی رو به همراه داشت . حالا کلاغها و گنجشکها بدون هیچ ترس و واهمه ای روی اون مینشستن و حتی با منقارشون پوشالهای درون بدنشو در میاوردن . ولی اون بازهم چیزی نمیگفت و گله ای نداشت . حتی خیلی از اون پرنده ها روی شونه ها ی اون خستگیشونو به در میکردن ولی بازم چیزی نمیگفت . مترسک قصه ما تنها دارایی که داشت یه آرزوی بزرگ تو دلش بود آرزویی که حتی میترسید اونو با خودش بازگو کنه . حتی تو خلوت خودش اونو به زبون نمیاورد . کی میتونه باور کنه ؟ یه آرزوی بزرگ تو دل کوچیک  یه مترسک !!!
سالها و ماهها و هفته ها و روزها به همین منوال سپری میشد . خورشید میومد و بعد جاشو به ماه میداد و این چرخه همچنان میگشت . و مترسک همچنان پابرجا . یه روز صبح وقتی مزرعه دار برای آبیاری به مزرعه اش اومد چیز عجیبی دید . هیچ نشونه ای از مترسک نبود . گردباد شب گذشته مترسک رو به همراه خودش برده بود و فقط یه سوراخ کوچیک تو دل یه مزرعه بزرگ از اون باقی گذاشته بود . مترسک به آرزوش رسیده بود . اون رها شده بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:8  توسط محبوبه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان